خاطرات انقلاب

خاطرات انقلاب

از زندان تا روزهای انقلاب

سال‌های دانشجویی من با فعالیت سیاسی، بازداشت و ادامه‌ی مبارزه همراه شد. در همان دوره، پدرم را هم از دست دادم. باید زندگی خودم را اداره می‌کردم و در عین حال، ارتباطم را با دوستان و فعالیت‌های دانشگاه نگه می‌داشتم.

بازداشت مقابل محل اقامت

سال ۱۳۵۲، یکی از دوستانم دستگیر شد و در بازجویی‌ها نام مرا مطرح کرد. یک روز که از دانشگاه برمی‌گشتم، مأموران ساواک مقابل محل اقامتم منتظرم بودند. حتی اجازه ندادند وسایلم را داخل اتاق بگذارم.

حدود دو ماه در کمیته‌ی مشترک ضدخرابکاری بودم. فشار بازجویی و فضای آنجا آزاردهنده بود. بعد مرا به زندان قصر منتقل کردند و حدود دو ماه دیگر آنجا ماندم.

در قصر، امکان مطالعه و شرکت در بحث‌ها بیشتر بود. بعضی زندانیان کلاس تشکیل می‌دادند و دربارهی تاریخ، مسائل سیاسی و تجربه‌های مبارزه صحبت می‌کردند. زندان، با همه‌ی دشواری‌هایش، فرصتی برای شناخت افراد و جریان‌ها نیز شد.

خاطره‌ای تلخ از پدر

پدرم برای شرکت در یک مجلس مذهبی از خانه بیرون رفته بود که با مأمور راهنمایی و رانندگی درگیر شد و او را به کلانتری بردند. برادرم وقتی به آنجا رسید، با پیکر پدر روبه‌رو شد.

علت مرگ را سکته‌ی قلبی اعلام کردند، اما هیچ‌وقت برای ما روشن نشد دقیقاً در چه مرحله‌ای این اتفاق افتاده بود. خانواده پیگیری‌هایی انجام داد، ولی ابهام‌های آن روز برایمان باقی ماند.

کار برای زندگی، ادامهی فعالیت برای انقلاب

پس از آزادی، برای تأمین درآمد کار می‌کردم. مدتی از خودرو برای باربری استفاده کردم و بعد با بخشی از ارث پدری، مغازه‌ای برای چاپ و تکثیر در امیرآباد راه انداختم.

در کنار کار معمول، کتاب هم می‌فروختیم و اطلاعیه‌ی سخنرانی‌ها را تکثیر می‌کردیم. مغازه به ما امکان می‌داد ارتباطمان را با دانشگاه و دوستان حفظ کنیم.

تغییر مواضع سازمان مجاهدین خلق نیز بر تصمیم‌های ما اثر گذاشت. با بعضی افراد جداشده از آن مجموعه گفت‌وگو داشتیم و برای تشکیل جمعی به نام «موحدین» تلاش کردم. اما با گسترش قیام مردم، دیدم حرکت عمومی جامعه از فعالیت گروه‌های کوچک جلو افتاده است. ما هم بیشتر توانمان را به راهپیمایی‌ها، تکثیر پیام‌ها و همراهی با مردم اختصاص دادیم.

هفده شهریور و روزهای بعد

در راهپیمایی هفده شهریور حضور داشتم. وقتی تیراندازی شروع شد، به یکی از کوچه‌ها رفتم و همراه عده‌ای در خانه‌ای پناه گرفتیم. صاحبخانه در را باز گذاشته بود تا مردم بتوانند وارد شوند.

کمی بعد، زلزله‌ی طبس اتفاق افتاد و همراه گروه‌های دانشجویی برای کمک رفتیم. آن روزها، فعالیت سیاسی و رسیدگی به مردم در زندگی ما به هم پیوند خورده بود.

سرود در فرودگاه مهرآباد

عضو کمیته‌ی دانشجویی استقبال از امام بودم و در گروهی حضور داشتم که سرود «خمینی ای امام» را اجرا کرد. تا پیش از ورود ایشان، نگرانی زیادی داشتیم. وقتی امام وارد سالن شدند، حال‌وهوای جمع تغییر کرد.

بعد از اجرای سرود، برای کمک به کنترل جمعیت به بهشت زهرا رفتیم. با پیروزی انقلاب هم به دانشگاه برگشتیم و درباره‌ی مسئولیت‌های تازه گفت‌وگو کردیم؛ از مسائل امنیتی تا خدمت‌رسانی و شکل‌گیری نهادهای جدید. در نگاه من، نقش مردم در پیروزی انقلاب تعیین‌کننده بود. همین تجربه باعث شد بعدها نیز در ارزیابی نهادها و برنامه‌ها، به میزان حضور و مشارکت مردم توجه ویژه‌ای داشته باشم.

دیدگاهی ثبت نشده است

ثبت دیدگاه